طفلک نگاهمان
با خودم گفتم اینبار که آمدم دیدنتان میگویم:
میتوانم ! دیگر مزاحمتان نمی شوم.
می روم یک گوشه ایی برای خودم.
خوب میشوم کم کم.
مثل آقاها.
درس میخوانم.ساز میزنم. به شاگردانم تابع یک به یک و پوشا درس می دهم.قدر شبهایم را به جا می آورم.
می خوابم و صبحانه می خورم مثل همه .نان و چای و حلواشکری بدون یاد شیرین شما.
چه میدانم. می روم دیگر.دلم هم که گرفت.