عشق و آلودگی: میلیونر زاغه نشین
این صحنه، شاید کلیدِ اصلی درک سایر وضعیتهایی باشد که پس از آن در طول زندگی جمال رخ میدهد. جمال عاشقپیشه، برای وصل محبوب و نجاتاش، هر بار به آب و آتشی میزند که بیشباهت به آن مستراح و چاله با تصدیگری برادرش نیست. او هنگام روبهرو شدن با کثافتهای پیرامون آرماناش، نه تنها کنار نمیکشد که به درون آن میپرد یا میخزد، اما هر بار نیز دست خود را تا جایی که میتواند بالا میگیرد تا لکهای بر دامان آنچه در پی نجاتِ آن است، ننشنید.
گفتم ای جان و جهان دفتر گل عیبی نیست | که شود فصل بهار از می ناب آلوده
آشنایانِ رهِ عشق درین بحر عمیق | غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده ـ حافظ ـ