امان از دست پیام. از خونه که دور شده بود، زبون واز کرده بود. اصلا مگه پیام توی تهران و توی مسجد این جوری بود؟ آتیش می سوزوند. ولی قشنگ و دل نشین. بدون این که به کسی بد کنه و یا کسی از دستش ناراحت بشه . نه خداییش دروغ نگم، یه نفر بد جوری از دستش شاکی بود. اون قدر که از دستش عصبانی می شد و سرش داد می زد . کی بود؟ خب همین “مسعود دهنمکی ” اخراجی ها! آره مسعود. نفهمیدم چرا، پیام خل و چل راه می افتاد توی راهروی ساختمون گردان سلمان، و برای این که حال مسعود رو بگیره، به سبک نوحه خونی مداح هایی که اون روزها مد بود، شروع می کرد با صدای بلند خوندن:
کنار نعش دهنمکی
گریه می کنیم ما، الکی
گریه می کنیم ما، الکی
واویلا واویلا واویلا
واویلا واویلا واویلا
جیغ مسعود در می اومد. نمی دونم چرا پیام حال می کرد حال مسعود رو بگیره!
…………………………………………………………………………………………
آقا این داستان الان ماستا….
مهدی مهدی مسام حاجی موقعیتو دارم ولی این جور که معامومه خمپاره هاشون قدیمه…… فقط قدیم عمل نمی کرد الان دارن رو سر بچه ها می ریزن …..شما فقط گرا رو بده گلستون تحویلت می دم…. علی علی
…………………………………………………………………………
……سفر حج ایشان حدود بیست روز به طول انجامید. در این فاصله به اتفاق خواهران اعزامی خانهای برای سکونت خود در شهر اجاره کردیم. یک شب پیش از آمدن حاجی به پاوه خواب عجیبی دیدم. او بالای قلهای ایستاده بود و من از دامنه قله او را تماشا میکردم. خانه سفیدی را به من نشان داد و گفت: “این خانه را برای تو میسازم، هر وقت آماده شد دست تو را میگیرم و بالا میکشم.” فردای آن شب خبر رسید همت آمده است. یکی-دو روز بعد، از فرماندار شهر برای سخنرانی در مدرسه دعوت کرده بودیم. گفتند کسالت دارد و همت به جای ایشان آمد. حالا دیگر او را حاج همت صدا میزدند. چند دقیقهای پس از شروع سخنرانی ایشان، برادری از سپاه آمد و خبر درگیری مناطق اطراف پاوه را داد. حاجی عذرخواهی کرد و مدرسه را ترک گفت. دو روز بعد همسر یکی از برادران اعزامی از اصفهان، که در آموزش و پرورش فعالیت میکرد و ارتباط صمیمانهای با حاج همت داشت، به محل سکونت ما آمد و درخواست ازدواج با حاج همت را مطرح کرد، بهانهای آوردم و پاسخ منفی دادم…….
…….دلم میخواست خطبه عقد را امام خمینی(ره) بخوانند، این، یکی از آرزوهایی بود که زوجهای جوان در آن روزها داشتند و در صورت انجام آن به خود میبالیدند. به حاج همت پیشنهاد کردم از دفتر امام وقتی بگیرند. ولی پیش از آنکه درخواست خود را به طور کامل به زبان بیاورم حاجی از من خواست صرف نظر کنم. او گفت: ” راضی نیستم روز قیامت جوابگوی این سؤال باشم که چرا وقت مردی را که متعلق به یک میلیارد مسلمان است به خودت اختصاص دادی.” قرار خرید گذاشته شد. حاج همت دست خانوادهاش را جهت خرید برای من باز گذاشته بود، اما برای خودش جز یک حلقه ساده که قیمت آن به دویست تومان هم نمیرسید، خرید دیگری نکرد.مراسم عقد به دور از هرگونه تجملات و ریخت و پاش برگزار شد. من با لباس ساده سرسفره حاضر شدم. حاجی نیز یک دست لباس سپاه به تن کرده بود. میهمانان مجلس، اعضای هر دو خانواده و تعدادی از دوستان من و حاجی بودند. مراسم با صلوات و مدیحهسرایی برگزارشد، هر چند که اینچنین رسمی در میان اقوام و خانواده ما معمول نبود……
سفر حج ایشان حدود بیست روز به طول انجامید. در این فاصله به اتفاق خواهران اعزامی
خانهای برای سکونت خود در شهر اجاره کردیم. یک شب پیش از آمدن حاجی به پاوه خواب
عجیبی دیدم. او بالای قلهای ایستاده بود و من از دامنه قله او را تماشا میکردم. خانه سفیدی را
به من نشان داد و گفت: “این خانه را برای تو میسازم، هر وقت آماده شد دست تو را میگیرم
و بالا میکشم.” فردای آن شب خبر رسید همت آمده است. یکی-دو روز بعد، از فرماندار شهر
برای سخنرانی در مدرسه دعوت کرده بودیم. گفتند کسالت دارد و همت به جای ایشان آمد. حالا
دیگر او را حاج همت صدا میزدند. چند دقیقهای پس از شروع سخنرانی ایشان، برادری از سپاه
آمد و خبر درگیری مناطق اطراف پاوه را داد. حاجی عذرخواهی کرد و مدرسه را ترک گفت.
دو روز بعد همسر یکی از برادران اعزامی از اصفهان، که در آموزش و پرورش فعالیت میکرد
و ارتباط صمیمانهای با حاج همت داشت، به محل سکونت ما آمد و درخواست ازدواج با حاج
همت را مطرح کرد، بهانهای آوردم و پاسخ منفی دادم.